... کسی که تمام روحياتش مثل خودت باشه ... کسی که روحشو احساس کنی ... کسی که وقتی حرف ميزنه تمام حرفها برات آشنا باشن ... کسی که مثل تو نباشه ... خود تو باشه ... ! خيلی دنبالش ميگردی ... آره ... همزمان با همه احمق بازيهات ... ! پيداش نميکنی ... سخته ... ! نااميد ميشی ... سرد ... سرد ... تصميم ميگيری همه چيزو فراموش کنی ... گذشته و حال و آينده رو ... ! فقط ميخوای همينطوري سرد و بی صدا بری ... به کجا ؟! ... خودت هم نميدونی ... ! فقط ميخوای بری و نرسی ... ! تو اوج نااميدی ... سردی ... خستگی و احتياج ... مي بينيش ... ! حرفهای خودتو ميزنه ... احساس ميکنی روحتو دزديده و تو جسم خودش جای داده ... ! باورش سخته ... ! کسی که هميشه فکر ميکردی : حتی نميدونه تو وجود داری ... ! ولی ... دوری ... فاصله ... نزدیکی ... ! همه رو فراوش ميکنی و فقط کسی رو می خوای که زندگيت تو دستشه ... !
همسفر راه او شدم همنفس و یار او شدم ... به او عشق ورزیدم دیوانه وار اما او عذابم داد ... تنهایی به راهش ادامه داد ... همنفس و یار من دیگر با من نماند ... رفت و منو تو تنهایی
گذاشت ... ای آغاز و پایان من ... ای طلوع و غروب من ... چرا یاری ام نکردی تا آخر راه ... چشمهایت را پس گرفتی از این نگاه ... ای محبوب من ... ای عشق اول و آخر من ... روزگارت
شیرین و شاد باد ! من گناهی نکردم که مجازاتم می کنی ... رفتی و نیمه منو با خود بردی ... حالا که رفتی به سلامت ... منم دارم میرم ... میرم تا برای همیشه تمام بشم ... مثل شمعی